با سلام به همه دوستای گلم

قرار نبود که اینقدر دیر به دیر بنویسم ولی اینقدر که برنامه های پیش بینی نشده اتفاق می افته اصلا روال برنامه ها از دست آدم خارج می شه یه مسافرت پیش بینی نشده داشتیم که کلا برنامه هامون را خیلی تحت تاثیر قرار داد ما هم به همراه عزیز و پدرجون که اومده بودن پیشمون برگشتیم خونشون یعنی یه حدود دو ماهی یه خاله بازی راه افتاده بود همش هم زیر سر این گل دختر ناز مامانی که هم می خواد در کنار عزیز و پدرجون باشه هم در کنار من و بابایی .

موقع رفتن مهمانهای عزیز پرنسس ناز من هم گریه و التماس که ما هم باهاشون بریم مهمونی و با لحن زیبای خودش به خدا منو ببر خونشون مهمونیو خلاصه ما هم لوازم را جمع کردیم و رفتیم و حدودا این مهمانی یک ماه طول کشید تا بابایی امتحانهاش را داد و اومد دنبالمون.

ولی این وابستگی های این جوری خیلی سخته خودم کم بودم حالا ملودی هم بدتر از خودم شده اینقدر هم سوزناک گریه می کنه که انگار یکی یه دل سیر کتکش زده همینجور دونه های اشک درشت از چشماش می یاد آدم دلش از حال می ره .گریه

خلاصه در طول این مسافرتی که داشتیم مراسم عقد کنان آقا مهران پسر عمه ملودی هم پیش اومد که خوب صد البته که کارهای مربوط به اون هم حسابی سرمون را گرم کرد و در کل خوش گذشت که امیدوارم سالیان سال در کنار هم خوشبخت زندگی کنند.قلب

که بعد از دیدن مراسم عقد ملودی حسابی خوشش اومده که ما دائم بریم عروسی و مدام سوال می کنه مامان کی دوباره می ریم عروسی ؟ مامان من هم میخوام عروس بشم.........

عشق کوچولوی مامان عاشق اینه که کلاه پدرجون را بزاره روی سرش حالا چه حس خوش آیندی بهش دست می ده من نمی دونم خنده

/ 2 نظر / 4 بازدید
خاله سمیه

واااااااااااااااااااااای عزیز دلمممممممممم هزار ماشاله چه خانمی شده ملودی... یه عالمه بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس انشاله همیشه به سفر و خوشی و عروسی دوستم.