باز هم مهدکودک....

در پست قبل از شروع رفتن ملودی به مهدکودک گفته بودم  و اینکه بالاخره ملودی خواسته یا نا خواسته قبول کرد که به مهدکودک بره و به این جدایی رضایت داد و ر فته رفته در حال دلبسته شدن به محیط هم هست طوری که روزهای چهارشنبه می پرسه کی شنبه می شه من دوباره بیام مهد .

ولی مامان ملودی هنوز به این جدایی سه ساعته عادت نکرده، بعضی اوقات به زندگی خودم که برمی گردم و نگاه می کنم می بینم بچه ها خودخواه ترین آدمهای روی زمینند چون زود به هر شرایطی که درونش قرار می گیرند عادت می کنن حالا دارم حال مامانم را وقتی که داشتم ازش جدا می شدم را درک می کنم که بغضی از حسرت و ناراحتی توی صورت و نگاهش موج می زد ولی برای رفاه حال زندگی من از احساساتش گذشت و من اصلا توی اون موقعیت زمانی  مامانم را درک نمی کردم و کارم را کاملا منطقی می دونستم البته کار من منطقی بود ولی احساس منطق نمی فهمه .

 حالا به این نتیجه رسیدم وقتی برای اولین بار که ملودی را گذاشتم مهد رفتم بهش گفتم من دارم می رم با من کاری نداری فقط بهم گفت نه کاری ندارم فقط مواظب خودت باش من هم بعد از شنیدن این حرف اومدم خونه. تمام مسیر را تا برسم به خونه آروم آروم اشک می ریختم و وقتی رسیدم خونه یکدفعه بغضم ترکید و شروع کردن با صدای بلند گریه کردن انگار در و دیوار خونه من را فشار می داد و از هر طرف صدای دختر قشنگم میومد که می گفت مامانی.

وقتی نیستی خونمون با من غریبی می کنه

بازدید از آتش نشانی

روز اول حتی نتونستم یک ساعت بمونم تو خونه اصلا حال خوبی نداشتم و دائما نگران و مضطرب بودم چون من تا اون ساعت ملودی را حتی برای یک ساعت پیش هیچکس بجز مامانم نذاشته بودم و اصلا نمی تونستم به یه سری آدم های غریبه اعتماد کنم که دخترم را بهشون بسپرم . پیش خودم گفتم حتما حالا برم مهد ملودی هم ناراحتی کرده ولی وقتی رسیدم دیدم عزیز دلم مشغول بازی با دوستاشه و انگار نه انگار که چهارسال وابستگی شدید به من داشته. من پیش خودم فکر می کردم ملودی خیلی سخت تر از اینها از من جدا بشه.

نمایش عروسکی به مناسبت شب یلدا

اینجا بود که فهمیدم توی زندگی یه کودک 4 ساله منطقش حکمفرماست نه احساسش و بار دیگه بود که به این همه اعتماد به نفس احسنت گفتم ملودی وقتی کاری را تصمیم بگیره انجام بده حتما و تحت هر شرایطی انجامش میده و الان بعد از حدود سه هفته که داره به مهد کودک می ره با شرایطش کنار اومده و دوست هم برای خودش پیدا کرده از لحاظ آموزشی خیلی پیشرفت داشته شعرهای بسیار قشنگ یاد گرفته سه تا از سوره های قرآن را با اون زبان شیرینش اینقدر قشنگ می خونه که انگار همین الان از عربستان اومده ایران .

بسیار مستقل شده دیگه خودش می ره دستشویی البته دستشویی شماره 1 کلا لباسهاش را دیگه خودش عوض می کنه ، وعده های غذایی را در کنار سفره می شینه و خودش به طور بسیار تمیز مرتب می خوره و در انجام تموم کارهاش می گه خودم شما کمکم نکن و اونقدر تلاش می کنه که انجامش بده. بعد هم به من می گه ببخشید که من دیگه بزرگ شدم و کارام را خودم انجام میدم.

از این استقلال واقعا لذت می برم و واقعا به این نتیجه می رسم که

همین که حال من خوش نیست

همین که قلبم آشوبه

تو خوش باشی برای من

همین بد بودنم خوبه

واقعا خوش بودن تو در کنار دوستانت و این همه به تکامل رسیدن و بلوغ رفتاریت برای من کافیه که این همه نگرانی و تنهایی را تحمل کنم من مادرم و باید تحمل کنم .

موفق باشی عزیز دلم قلبعاشقتمبغل

/ 4 نظر / 13 بازدید
خاله سانی

واییی دوستم من هم با خوندن اون لحظاتی که تنها توی مسیر رسیدن به خونه اشک ریختی، اشک ریختم... واقعا این مادر بودن چیه!!! آره بچه ها با هر شرایطی خودشون رو زود آداپته میکنن و خدا روشکر زیاد اذیت نمیشن. این مامانها هستن که همیشه نگرانند. چقدر خوووووووووووووووووووب ملودی گلم این همه اعتماد به نفس داره و دوست داره مستقل باشه، انشالله به موفقیتهای بزرگی در آینده برسه و دل مامان مهربونش رو شاد کنه

فافا

عزیزِ دلم...ملودی خانوم بود دیگه حسابی خانم تر هم شده...خدا حفظش کنه...بالاخره پدر و مادرها هم باید بپذیرن که بچه ها برای اون ها نیستند و باید زندگی خودشون رو داشته باشن...هرچن سخته و به قولِ خودت عشق و علاقه منطق سرش نمیشه ولی باید تحمل کرد برای بهتر شدن و موفق تر شدن بچه هامون...انشااله در کنار هم شاد و سلامت باشید[قلب]

سپیده عمه آریانا

مهد کودکی شدن دخملی مبارک باشه انشااله بسلامتی . خوشحالک که ساعات خوب و خوشی رو در کنار همسالانش میگذرونه . بووووووووووووووووووووووس به روی ماه ملودی جونم[ماچ][بغل][قلب][گل]

نوژکوچولو

خدا رو شکر که خانم کوچولو با مهد کنار اومد و منطقش تحت تاثیر احساس شما قرار نگرفت [نیشخند] اخرش چی بچه ها باید برن تو اجتماع و ما باید با این قضیه کنار بیایم اما واقعا سخته درکت میکنم[عینک]