Lilypie Kids Birthday tickers اولین تجربه پرنسس زیبای من - آهنگ زندگی ما پرنسسی به نام ملودی

آهنگ زندگی ما پرنسسی به نام ملودی
پرنسس زیبای ما در 30 اردیبهشت ماه سال 1388 با آوردن یه دنیا عشق و محبت به زندگی ما متولد شد
قالب وبلاگ

با سلام

این چند وقت حسابی سرم شلوغ بود و بسیار بسیار کلافه . تقریبا از دو هفته پیش تصمیم گرفتیم که ملودی را به مهدکودک بفرستیم و از اون موقع بود که داستانهای من و ملودی آغاز شد .داستان از اونجا شروع شد که ما دو تا مهد نزدیک خونمون داریم یکی نزدیکتر و یکی دورتر  به قول ملودی مهد نزدیک بنفش و مهد دورتر قرمزه. ما روز اول به مهد قرمز رفتیم و یه صحبتی کردیم و اومدیم خونه روز  دوم رفتیم مهد بنفش و تصمیم گرفتیم به علت نزدیکی و در دسترس بودن ملودی را اونجا ثبت نام کنیم خلاصه یکی دو روزی ما رفتیم ولی ملودی اصلا حاضر نبود پاش را در قسمت کلاسها بذاره و پیش بچه ها بره و فقط به من که در دفتر مسئول مهد نشسته بودم چسبیده بود و خلاصه بعد از این مدت گفت من اصلا می خوام مهد قرمز برم از اینجا خوشم نمی یاد خلاصه  از فرداش ما رفتیم مهد قرمز و ملودی را  بردن سر کلاس البته چه بردنی با اینکه من هم دم در کلاس  نشسته بودم باز هم ملودی یه جوری گریه می کرد که انگار یه کتک مفصل خورده بود و تحت هیچ شرایطی آروم نمی شد...

بقیه در ادامه مطلب


روز  اول به همین منوال گذشت بابایی میگفت نمی خواد بزاری امسال هم بره  اذیت می شه ولی من در تصمیمم مصمم بودم چون خودم همچین تجربه ای را در بچگی داشتم و دوست نداشتم ملودی هم در آستانه ورود جدی به سیستم آموزشی ضربه بخوره و اونجایی که مجبوره هر روز سر کلاس حاضر باشه چون سال آینده باید به پیش دبستانی بره و یه مسئولیت اجباری است پس به این پیش نیاز احتیاج داشت .

در روز دوم  ملودی حاضر شد سر کلاس بشینه  ولی بیاد و هی به من سر بزنه البته با حالت بغض ولی باز هم امیدوارکننده بود  روز سوم براش یه کادو خریدم که مربیشون سر کلاس بهش بده و بگه که فرشته مهربون بخاطر این که دیروز خودت تنها سرکلاس نشستی برای تشویقت آورده و همین خیلی باعث دلگرمی عزیز دل مامان شد.خلاصه تا آخر هفته شرایط رو به بهبود رفت و دختر زیباروی من شرایط را پذیرفت البته نه از روی میل و رغبت اینو دقیقا از توی چهره اش موقعی که داره می ره می فهمم ولی وقتی می رسه اونجا چون بچه های دیگه را می بینه انگار یه جورایی خودش را قانع کنه که همه تنها هستن خیلی سریع می ره توی مهد و دیگه سمت در ورودی هم نمی یاد. ولی من تا یه چند روزی توی حیاط نشستم البته بدون اطلاع ملودی و دلم طاقت نمی آورد که تنهاش بذارم ولی وقتی دیدم که دیگه هیچ سراغی از من نمی گیره و مشغول بازی هستش دیگه تصمیم گرفتم که بیام خونه...

البته دو بار هم به صورت گروهی رفتیم بیرون یکی نمایش عروسکی خاله سوسکه بود که ملودی خیلی به این داستان علاقه داره و دیگری هم بازدید از آتش نشانی که اونجا هم خیلی براش جالب بود البته تو هر دو بازدید من هم باهاش رفتم .

به قول بابایی که می گه ملودی به مهد رفتن عادت کرد ولی تو نمی تونی به مهد رفتن ملودی عادت کنی.

حالا حتما می یام و از حال و اوضاع خودم می نویسم موقعی که برای اولین بار ملودی را گذاشتم توی مهد و اومدم خونه این خودش شامل یه پست طولانی .... 

[ پنجشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٢ ] [ ٧:٢٢ ‎ق.ظ ] [ ملودی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

صفحات اختصاصی
موضوعات وب
امکانات وب